راستش را بخواهید نوشتنم نمیگیرد. البته کسی اینجا نیست که من را بخواهد یا بخواند! من اینجا بی کس افتاده ام و مینویسم برای ثبت در دفترچه ای که مسلماً بعد از مرگم نابود می شود. برای همین نگرانم و چندوقت یکبار تصمیم به مهاجرت به سرویسی جهانی برای وبلاگنویسی مثل وردپرس میگیرم که البته تا به امروز محقق نشده است. حس جاودان بودن است دیگر! شاید آدم هایی که دنیای مجازی را حس نکرده اند به دنبال جاودانه شدن با دارو و کیمیاگری هستند ولی اینجا دنیای ماست! ما دوست داریم با وبلاگ و صفحه ویکی پدیا و… جاودانه شویم! اینجا برای ماست!
سال ۹۱ هم تمام شد روزهایی را به یاد می آورم که ۱۷ساله بودم….
یک خوبی دارم من! من متولد اسفندم و فکر میکنم این قابلیت کلیدی اسفندیهاست که تولدشان با نو شدن سال نزدیکی قابل توجهی دارد. خیلی خوب است که وقتی بزرگ میشوی سال هم بزرگ میشود و میفهمی که ای وای به مرگ نزدیک تر شدی. این مرگ حس بدیست که مرا رها نمیکند. خیلی میترسم! به دنبال کسی میگیردم که این ترس را شریک شوم و شاید او برای سهم ترس من از دنیا مشتری یابد و بفروشدش!
همه اینها چرندیاتی است که من مینویسم و نمیدانم برای چه! ولی فکر میکنم نویسنده خوبی هستم و شما هم حتما باید بعد از خواندن این نوشته فکر کنید که من عجب روشنفکری هستم که میتوانم چنین جملاتی را کنار هم قرار بدهم!
سال ۹۱ هم تمام شد و روزهایی را به یاد می آورم که ۱۸ ساله بودم…
این کجایش جالب است که زندگیت همیشه با سختی همراه باشد؟ خیلی وقت است که روزهای خوب را زود از یاد میبرم از بس که روزهای بد اطرافم را فرا گرفته است. دیگر آن حس مرگ را زیاد به یاد نمی آورم ولی هنوز از آن میترسم. مرگ است دیگر! ترس دارد. سال وقتی تمام شد انگار به روزهای جدید نزدیک شدی. از اینکه روزهای مشابه سال های قبل را مرور میکنی لذت نمیبری چرا که همش اشتباه است. اصلاً این زندگی من مثبت بوده است؟ دروغ میگویند که ریاضی درس زندگیست! چرند است. آخر در ریاضی منفی در منفی مثبت می شود و این منفی بد کردار قواعد جالبی دارد مخصوصاً در توابع! ولی خب زندگی اینطور نیست کجایش قوانین ریاضی رعایت میشود؟ آخر دنیا که حساب و کتاب ندارد! البته من آدم به شدت مذهبی هستم! منظورم از آن حساب و کتاب نداشتن نقض قوانین ریاضی در زندگی بود! آخر میدانید من از ریاضی متنفرم…
سال ۹۱ هم تمام شد و روزهایی را به یاد می آورم که ۱۹ ساله بودم…
عاشقی خرد سوز است. من حالا می فهمم که عاشق نیستم یا نبودم. چرا در این سن همه دوست دارند عاشق جلوه بدهند؟ و جالب تر اینکه بقیه هم دوست دارند تو را عاشق ببینند؟ و مثلا با زنگ خوردن تلفن همراه ات به دنبال مخاطب خاص تو بگردند؟ نمیدانم! من نمیتوانم خودم را جای بقیه بگذارم. اساساً آدمی نیستم که خوب بقیه درک کنم. نمیتوانم دیگران را خوب بفهمم. نفهم نیستم ولی در درک حس بقیه دچار مشکلم. میدانید ۱۹سالگی شاید برای من شروع فهم بوده است. این سال برایم پر بوده است از درک کردند و فهمیدن و بعضاً خجالت از کارهای گذشته و اشتباهات عجیب و غریب و عاشق شدن های باحال! خنده ام میگیرید… این عشق نیست و غریضه جنسی بدجور روی ما جوان ها اثر کرده است. گفتن این جمله قبلی خیلی برایم سخت بود ، اصلا تابو بود. ولی در سالی که تابوهای زیادی در زندگیم شکست خب گفتم تابو این جمله را بشکنم و بگویم : «همسِن های من! دوستانم! ما عاشق نیستیم! این غریضه ماست». البته غریضه بد نیست ولی من به بعضی از کلمات حساسم و نمیتوانم تحمل کنم که بی جا مصرف شوند. مثلا دین و سیاست بدجور برایم اهمیت دارند! اخر من بدجوری سیاسی باز هستم. سیاست بازیست دیگر! باید بازی کرد. ولی بنظرم دین بازیچه نیست. بدجور بایستی با او راه آمد! یادم رفت بگذار خرده های این تابو شکسته شده را هم لِه کنم: این غریضه عاشق ساز ما جوان ها که هی عاشق میشویم و آهنگ عاشقانه دانلود میکنیم و آهنگ های شکست عشقی که هیچوقت معشوقی نداشته است را گوش میکنیم … ول کن. بگذار چندتا تابو برای سال های بعد بماند!
سال ۹۱ هم تمام شد و روزهایی را یه یاد می آورم که ۲۰ ساله بودم…
این روزهایی ۲۰ سالگی بدجور خرد سوز هستند. هستند چون من تازه ۲۰ ساله شدم! روزهای روزمرگی و راستش چون تازه اولش هست نمیخواهم چرت و پرت بگویم که بد هستند و من از مرگ میترسیم و… از این حرف های صدمَن یک غاز که سال های قبل گفتم و ارزش ندارند! دوست دارم ۲۰سالگیم خوب باشد!
لطفا تلاش کن که خوب باشد!
شما هم برایم آرزوهای خوب بخواهید. مرسی


